هنوز هم۳۰ سال بعد از انقلاب اگر اتفاقی توی این مملکت می افتد با قبل از انقلاب مقایسه می شود، اگر به یک روستا برق می بریم حتماً جایی می نویسیم قبل از انقلاب ۳ روستا برق داشت اما بعد از انقلاب شکوه مند اسلامی ۴روستا از نعمت برق بهره مند شده اند!
۳۰ سال پیشرفت علم و تکنولوژی آنقدر ناچیز بوده که ما هنوز برق دار شدن یک روستا ، آسفالت شدن یک خیابان و ورود سیستم های مخابراتی به یک روستا را باعث مباهات خود و از بی مبالاتی شاه معدوم بدانیم!
خوب شد اصلاً انقلابی اتفاق افتاد وگرنه مجبور می شدیم همه ی این افتخارات وپیشرفت ها ! را با قبل از اسلام آوردن ایرانیان مقایسه کنیم!؟!؟
+ نوشته شده در
88/06/30ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط ماه نسا
|
یه همکلاسی داشتم تو دوره راهنمایی ساعتهای آخر مدرسه که می شدکه دیگه خسته می شدیم و دلمون می خواست زمان زود بره و بریم خونه با اشاره به ساعتش می گفت از 12 تا 12.5 سر پایینیه ساعت زود می ره اما از 12.5 تا 1 سر بالاییه جونش در می آد تا این نیم ساعت بره!
+ نوشته شده در
88/05/15ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط ماه نسا
|
اینجا زمان ایستاده و زندگی به کندی پیش می رود اما عمر با شتاب !زندگی در سربالایی است و عمر در سرازیری!راست گفته اند که سختی همین 100 سال اول زندگی است!
اینجا همه نوک دماغشان را می بینند و راضی اند.
ندانسته داناترند.
نخوانده فهیم ترند.
نیاموخته صاحب نظرند.
دروغ،بلف، لاف، گزاف، یاوه دهان به دهان می چرخد و می شود جریان زندگی.
روزها تکرار همند و لحظه ها میلی به سپری شدن ندارند .
صبح ها که از خواب بر می خیزی خودت را برای تکرار دیروز مهیا می کنی :
همان صبحانه، همان ناهار ،همان شام، همان کار، همان صحبت ،همان دروغ، همان یاوه ،همان خرید، همان پارک ،همان برنامه همیشگی تلوزیون، همان خستگی،همان شب، همان خواب و فردا نه امروز دیگر !
نه فقط روزها تکرار همند که آدم ها تکرار همدیگرند:
برادر تکرار برادر و پسر تکرار پدر .
چشم که می چرخانی همه یکدستند.
سر که بر می گردانی شمال و جنوب را گم می کنی از بس همه چیز و همه جا مثل هم است.
اینجا همه بیدار خوابند.
رنگ ،آگاهی، هیجان ، تفاوت ، تغییر واژه های مرده ای که در پی شان کانال تلوزیونت را عوض می کنی ، نگرد جان برادر آنها که برنامه های تلوزیون را می سازند هم از خودمانند.
. . .
خسته ام از سلام
مانده ام در این زندگی ملال آور امید از کدام روزن وارد می شود؟
+ نوشته شده در
88/04/21ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط ماه نسا
|
هر وقت حرکات نمایشی حیوانات دست آموز سیرک ها رو از تلویزیون می بینم ، بیشتر از اینکه از دیدن حرکات محیرالعقولشون متعجب و شگفت زده شم به رنجی فکر می کنم که این حیوون کشیده تا بتونه این حرکات رو یاد بگیره و البته وقتی خیلی اعصابم از این بابت خورد می شه ، به چهره آدمای اطراف این حیوون نگاه می کنم که تجلی استرس و سمبل اضطرابند که نکنه حیوونه وسط نمایش رسمیشون و جلوی این همه جمعیت سوتی بده!؟!
شنیدی می گن"شنیدن کی بود مانند دیدن" من می گم اصلا بعضی وقتها دیدن کی بود مانند دیدن؟ شاید با دیدن شعبده بازیها و چشم بندیهای خیلی پیچیده و حرفه ای توی تلویزیون شگفت زده شیم ولی با دیدن حرکات شاید خیلی ساده و ابتدایی تر ــ اما از نزدیک ــ خیلی بیشتر تحت تأثیر قرار می گیریم؟!
+ نوشته شده در
88/04/10ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط ماه نسا
|
1. من قبولت دارم همه جام اینو گفتم ؛ اما امروز یه نفر که قبولت نداره اومد یه چیزایی راجع بهت گفت ، فکر که می کنم می بینم پر بیراه هم نمی گفت!!!
2. من قبولت داشتم ؛ اون موقع همه ی کارای تو خوب بود ، اما حالا دریغ از یه کار تو که خوب باشه! معنی بعضی از کارای اون موقعتم تازه دارم می فهم!!!
3. تو خیلی خودتو قبول داری ؛اما من قبولت ندارم، من خیلی خودمو قبول دارم اما تو قبولم نداری!!!
+ نوشته شده در
88/03/25ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط ماه نسا
|
حتما تا حالا شنیدید که:
شهیدان زنده اند . . . .
خون شهیدان . . . . .
فکر کنین الان سال 61 ،62 یا 63 است با در نظر گرفتن شرایط اون موقع (و البته خبر داشتن از شرایط الان )چند نفر از شما حاضره از تموم عشق و آرزوهاش دست ورداره و بره قسمتی از دیوار گوشتی بشه که ایران برای محافظت از خاکش جلوی عراق کشید؟
به نظر شما توی شرایطی که تجهیزات نظامی درست وحسابی نداشتیم و مهمترین ابزار جنگیمون - وخیلی بیشتر از تعداد ادوات جنگیمون - آدم بود، کسی که جونشو گرفت کف دستش ( حرف کمی نیست ها !) و رفت جنگ ، چی فکر می کرد؟ در هر صورت به نظر من اونی که حضور توی جبهه رو تجربه کرده ، آدم متفاوتی بوده حالا دلیل جبهه رفتنش هر چی که بوده، کمترینش جو گیری.
ارتش 20،000،000 ی ما شبیه "سپاه جاویدان "داریوش نبود ؟هر کسی که کشته می شد به سرعت نفر جدیدی جایگزینش می شد خیلی سریعتر از جایگزینی یه تانک یا جایگزینی یه هواپیمای جنگی.
ما جنگمونو با آدمای غیر حرفه ای پیش بردیم و بعد حرمت کار اون آدما رو سپردیم به آدمایی که هر معجونی از دروغ و راست رو به اسم فداکاری و شجاعت و. . . به خوردمون دادن تا جایی که هممون به هر صحبتی در مورد جنگ و جبهه به چشم شعار نگاه می کنیم . . . . .
در پهنه ی جهان
انسان براي كشتن انسان
تا جبهه مي رود
انسان براي كشتن انسان
تشويق مي شود
از جبهه هاي جنگ
كشتار مي كنند
يا كشته مي شوند
تابوت صدهزار جوان را
پيران داغدار
با چشم اشكبار
بر دوش مي كشند
در خاك مي نهند
... آنگاه كودكان را
تعليم مي دهند:
يك شاخه از درخت نبايست بشكند!
+ نوشته شده در
88/02/25ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط ماه نسا
|
چند وقت پیش به سفارش یکی از دوستانم یک کتاب گرامر انگلیسی براش خریدم . دلیل انتخاب این کتاب هم 1. اسم یکی از آریان پور ها روی جلدش بود 2. با نیم نگاهی که به فهرست مطالبش انداختم دیدم مطالب خوبی داره . . . . دردِسرتون ندم کتابو دادم به دوستم ؛ یکی دو هفته بعد دوستم که اتفاقاً دبیر ادبیات هم هست کتابو برام پس آورد ( بجای حرکت غریب و نامأنوس ِ کوبیدن کتاب توی سرم !) گفت انگلیسیاش خوبه ولی فارسیاشو نمی فهمم (بجای عبارت غریب و نامأنوس. . . . ) !
این پاسداشت فارسی هم شده واسه ما مصیبت! از صفحه اول کتاب پر بود از لغت های فارسی !!!؟؟!!! که هرگز نشنیده بودم !
«کارواژ» بجای واژه غریب و نامأنوس «فعل »
«جا نام» بجای «ضمیر»
«بستانه» بجای« قید»
«فروزه» بجای« صفت»
«وِک» بجای «ویرگول (،)» «نیم وِک» بجای« نقطه ویرگول (؛)»
«رجه» بجای «خط کوتاه یا دش (-)»
«گونگی» بجای «جنسیت»
«پوییده» بجای« مفعول»
«کنین» بجای« لازم» و «کنان» بجای« متعدی»
«بیان میان گفتی» بجای «جمله معترضه»
«بازنمودی زمان گذشته» بجای «اسم مفعول Past Participle»
«ترا نوشت» بجای« نقل قول»
«اگری» بجای «شرطی ». . . . . . .
و حالا یک برزش (تمرین) 4 گزینه ای برای افراد کنکور کشته ی کنکور پرورده!
بجای کدام واژه ی غریب و نامأنوس ازکلمه ی «هاج واژ» استفاده کنیم؟
الف)هیچکدام ب) فعل ربطی ج)حرف ندا د) هاج و واج
لطفاً ذیل پاسخ تستی تان به تشریح دلیل انتخاب گزینه مورد نظر بپردازید؟!
به قول شاعر : « هاج و واج مـونده مـردد
میـــون روفــتـن و رفـتـن
مــیــون بـــرفِ حــیـاط!»
عجب زمونه ای شده به شعرای بزرگ که پاسداشت شعرشون پاسداشت پارسی هم هست ، هم رحم نمی کنن!
+ نوشته شده در
88/02/04ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط ماه نسا
|
1- سال نو سازگار.
2- دقیقه نود که چه عرض کنم تو وقت اضافه سال 87 (سی ام اسفند) رفته بودم خرید ، تو تاکسی نشسته بودم که یه آقایی با یه نوزاد سوار تاکسی شد، شاید موارد مشابه این که یه خانم با یه نوزاد یا کالسکه بچه تو خیابون ببینیم خیلی صحنه ی عادی و روزمره ای باشه اما این یکی نه لااقل از نظر من.
3- از ابتدای مسیر که سوار اتوبوس شدیم ، یه آقا ،یه خانم به همراه یه بچه وارد اتوبوس شدند. خانوم و احتمالا بچه شون ردیف اول یا دوم خانم ها نشستند اما با اینکه اول مسیر بود و اتوبوس هم تازه اومده بود و جا برای نشستن آقایون هم بود آقا در نزدیکترین جایی که به قسمت زنانه می شد ایستاد، ایستاده بود و با نگاهش و گهگاهی هم با حرفاش سعی می کرد دل خانومه رو به دست بیاره . از همین جا بود که سناریو ی ما هم شروع شد:
- فکر کنم شوهره معتاده نه؟ قیافشو ببین
- آره قهر کرده بودن خانومه رفته بوده خونه باباش
- آقاهه رفته منت کشی
- خانومه اگه آشتی کرده حالا چرا اینقدر کم محلی می کنه
- کم محلی نکنه که همون آش و همون کاسه اس
- خونه باباش هم راش ندادن ببین اصلا مجبور شده برگرده
- . . . . .
4- سوار تاکسی که شدم دختره داشت با موبایلش صحبت می کرد ،آروم، اما همه ی ما می شنیدیم اونور صحبت پسره بود. دختره چه دل پری هم داشت. خلاصه اینکه همه ما به شدت سعی می کردیم خودمون رو بی توجه به حرفاشون نشون بدیم و در واقع به حدت سعی داشتیم به ماجراشون پی ببریم؛ من با موبایلم ور می رفتم و خانوم کنار دستم هم از پنجره بیرونو نگاه می کرد اما حواسمون یه جا بود، یهو نمی دونم چی شد خانومه کنار من رو به راننده داد زد:
- آقا اینجا چندمه؟
- دوازدهم
- آقا کجا می ری من پنجم پیاده می شدم!
+ نوشته شده در
88/01/15ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط ماه نسا
|
غیر قابل چاپ
راسی راسی مکافاتیه
اگه مسیح برگرده و پوسّش مث ما سیاه باشهها!
خدا میدونه تو ایالات متحده آمریکا
چن تا کلیسا هس که اون
نتونه توشون نماز بخونه،
چون سیاها
هرچی هم که مقدس باشن
ورودشون به اون کلیساها قدغنه;
چون تو اون کلیساها
عوض مذهب
نژادو به حساب میارن.
حالا برو سعی کن اینو یه جا به زبون بیاری،
هیچ بعید نیس بگیرن به چارمیخت بکشن
عین خود عیسای مسیح!
پی نوشت : آنچه خواندید ترجمه زیبای احمد شاملو از یکی از شعرهای Longstone Huse شاعر سیاهپوست امریکاییه که البته شنیدن این شعر باصدای خود احمد شاملو هم خالی از لطف نیست.
+ نوشته شده در
87/12/16ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط ماه نسا
|
نمی دونم اولین بودن چه حُسن اعجاز گونه ای!! داره که خیلیا حاضرن متوسل به هزار و یک نوع محدودیت بشن ولی اولی باشن؟؟
۱. اولین زعفران با بسته بندی تمام اتوماتیک در خاور میانه!
مگه کلاْ چند تا شرکت بسته بندی زعفران در خاور میانه ( یعنی ایران) وجود داره؟ تازه تمام اتوماتیک بودن نفعی به حال من ِ مصرف کننده داره؟؟؟
۲. اولین بانک خصوصی ایران
وقتی اولین بانک خصوصی و مثلاْ سومین بانک خصوصی در یک سال افتتاح شدند اولین بودن آن یا سومین بودن این چه مزیت یا عیبی داره؟
۳. اولین ویژه نامه یِ تخصصی ِ سینمایی ِ تمام رنگی گلاسه در ایران
این همه صغرا کبرا چیدن به خاطر گلاسه بودن
۴. اولین دارنده ی گواهی نامه ی ISO نمی دونم چند در صنعت چاپ ایران
بدون شرح!
اصلاْ تعجب نکنین اگه یه روز دیدین کنار کله پزی محلتون پارچه زدن:
اولین کله پزی دو طبقه ی مجهز به قصاب و مایکروویو در محل!
تاریخ هفت هزار ساله یا تمدن ۲۵۰۰ ساله هم یه جور اولین بودنه! داشتم داشتم ! حساب حالا چی می شه؟!
یادمه یه بار یکی از اساتیدمون ازمون پرسید اینکه یکی شاگرد اوله یعنی دو برابر شاگرد دوم درس و حساب بلده؟!!
پی نوشت: ۱.« اولین ها » نقل به مضمونند!
۲. «شرح ها» پشتوانه حقبقی ندارند!
+ نوشته شده در
87/12/09ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط ماه نسا
|